تبليغاتX
خلسه ی درونی من

خلسه ی درونی من

خلسه ی درونی من

آیلار

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم بهمن 1389ساعت 16:51  توسط لعیا  | 

این منم لعـــــــــــــیــــــا

اول و آخر همه عشقست و بس (معبودم . خالقم . خداوندم )

منو ببخشین می نویسم از قصه ی زندگی و غصه ی زندگی .

از مردی و نامردی .

از زندگی و مرگ .

از عشق و تنفر .

و از زیبایی های جهان :

۱ - خالقم

۲ - مادرم

۳ - پارسا کوچولوم (بچه ی خواهرم )

نیت کردم از دلتنگیام ننالم و درد و غم و شادیمو بریزم به پای خداوند .

نیت کردم بزرگ بمونم .

خدایا شکرت که سختی دادی و بزرگم کردی .

دوست دارم .

داستان میزارم چون دوستون دارم .

گرفتار بودم اما شما عزیزترین .

تا آپ رمان فعلا یا حق .

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اردیبهشت 1389ساعت 18:19  توسط لعیا  | 

سلام به همه

به نام حق

دوستای گلم به زودی تحولات زیادی توی وبلاگ و صاحبش می بینین .

منتظر باشین .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم بهمن 1388ساعت 14:1  توسط لعیا  | 

خاک سرد 23

یا حق .

بابت تاخیر شرمندم . سرم خیلی شلوغه . دعام کنین . ممنون .

 

-         می خوام پاشم کمک کنم ؟

-         سختت نیست ؟

-         نه اصلا .

-         سیما جونم حالت بهتره ؟

-         آره .

یک لحظه به یاد حرف های عمو و مظلومیت و یتیمی ام افتادم . اشک از چشمانم جاری شد . احمد متوجه شد و من را در آغوش خود گرفت و گفت :

-         سیما جونم . عزیز دل احمد . همه چیز تمو شده . گریه نکن گل من .

-         احمد ؟

-         جان احمد ؟

-         من یتیمم ؟

احمد سکوت کرد و لحظه ای بعد هر دو می گریستیم .

از سر و صدای بیرون اتاق از خواب بیدار شدم و کمی چشمانم را که از گریه پف کرده بود مالیدم و در جایم نشستم . به ساعت نگاه کردم نزدیک های ده بود . به اطرافم نگاه کردم جای احمد کنارم خالی بود . از جایم پریدم و ایستادم . سریع رخت خواب هایمان را جمع کردم و در جا رخت خوابی گذاشتم . موهایم را به زور برس کشیدم و با اینکه الکتریسیته گرفته بود ولی پشت سرم جمعش کردم و با گیره ای محکم بستمش . لباس مشکی بلندم را روی تاپ مشکی ام پوشیدم و شلوار لی مشکی ام را هم پوشیدم و رو سری حریر مشکی ام را سرم کردم و از اتاق با سرعت بیرون رفتم . از بالکن و آشپزخانه سر و صدا می آمد . کسی در پذیرایی نبود . به حمام رفتم و دست و صورتم را شستم و مسواک زدم و سریع از حمام بیرون رفتم . به آشپزخانه رفتم و مامان و زن عمو را مشغول رسیدگی به کارهای کلی مراسم دیدم . زن دایی هایم مشغول آشپزی بودند و ندا و ویدا و ماندانا و مریم پشت میز مشغول تزیین خرماها و هسته گیری آنها و پر کردنشان با گردو بودند . سلام کردم و همه ی نگاه ها جذبم شد . زن عمویم به سمتم آمد و گفت :

-         بیدار شدی سیما جون ؟ حالت خوبه ؟ بیا بشین صبحونتو بهت بدم بخوری .

-         خوبم . نه زن عمو سیرم . می خوام کمک کنم .

-         نه نداریم اگه می خوای بزارم کمک کنی باید صبحونه بخوری .

با ناله گفتم :

-         نه زن عمو تورو خدا اصلا نه میل به پنیر و کره دارم نه نیمرو نه هیچ چیز دیگه .

-         عیب نداره . عمه هات دارن توی بالکن حلوا می پزن الان نون هم میزارم بریم اونجا بخوری .

-         آخه زن عمو ...

-         آخه بی آخه بدو ببینم .

مطیعانه پشت سر زن عمویم به راه افتادم و مامانم هم با لبخندی به دنبالم آمد و وارد بالکن شدیم . نور آفتاب توی چشمانم زد و نگاهم را پایین انداختم و به سمت گاز کوچکی که عمه شهلایم بالای سر آن ایستاده بود و مشغول هم زدن حلوای داخل ظرف روی آن بود ، رفتیم . عمه شهره که عمه ی بزرگم بود روی صندلی پشت میز نشسته بود و مشغول تماشای کار عمه شهلا و عمه ی کوچکم شراره بود که عمه شری صدایش می زدیم و از همه ی عمه هایم بیشتر بهم نزدیک بود و گاهی به خاطر پسرش متین رابطه ام را با او سردتر می کردم که دسترسی متین به من کم شود چون متین از هر فرصتی حتی مجبور کردن عمه شری ام برای نزدیک شدن به من استفاده می کرد و این برای من ناراحت کننده بود . عمه شهلایم بعد از مامانم توی فامیل دستپخت زبانزدی داشت و اللخصوص حلواهای بی نهایت خوش طعمی می پخت . اما به پای مامانم نمی رسید . مامانم برای مراسم بابا حلوا نپخت و نرفتن دستش به کار را بهانه کرد و عمه شهلایم جورش را کشید . عمه ی بزرگم شهره هم زن بسیار مهربانی بود که حرفش توی فامیل خیلی خریدار داشت و به خوشبختی و خوش یمنی زبانزد بود . سیمین خواهرم و فهیمه زن داداشم و بیشتر دختر های فامیل قواره های چادریشان را برای عروسی به عمه شهره می دادند تا برایشان بدوزد چون به خوبی دستش و خوش یمنی اش ایمان داشتند . عمه شهره ام محرم اسرار بابا بود و عاشقانه بابا را دوست داشت و مرگ بابا ضربه ی سختی به او زد . عمو پیمان ،  شوهر عمه شهره ، او را می پرستید و پزشک ماهر و حاذقی بود اما به خاطر بالا رفتن سنش طبابت را رها کرده و به اداره ی مطب و پرورش پزشکان دانشجو اکتفا می کرد .

بالای ظرف حلوا رفتم و کمی از آن را بنا به خواست عمه شهلایم چشیدم . اشتهایم تحریک شد و بیشتر خوردم و زن عمویم که متوجه شده بود داخل ظرفی مقدار زیادی حلوا ریخت و با نان روی میز گذاشت و از من خواست تا بخورم . من هم با کمال میل مشغول شدم و عمه شهره ام هم با من همکاری کرد و هر دو با هم حلوای داغ و نان می خوردیم . عمه شری ام هم کنار ما نشست و با ما همراهی کرد . همانطور که حلوا می خوردیم عمو و احمد و سینا و آقا یاسر و سیمین و فهیمه با جعبه های پر میوه وارد بالکن شدند . سیمین و فهیمه خسته و نالان از شلوغی میادین روی صندلی ها ولو شدند و مشغول باد زدن خود شدند . کمی از حلوا خوردند و با هم مثل همیشه مشغول صحبت شدند . احمد خسته و خاکی با سینا و یاسر جعبه های میوه را داخل بالکن آورد و بعد از تمام شدن کار نگاهی از عشق به من کرد و به سمتم آمد و دستم را گرفت و آرام گفت :

-         سلام خانومی .

-         سلام .

-         حالت خوبه ؟

با گلایه گفتم :

-         احمد چرا بیدارم نکردی ؟

-         چه جوری دلم میومد ؟

-         خوب می خواستم بیام .

-         عزیزم حق بده خیلی نیرو داشتیم بعدم شما خسته بودی و خواب . بی رحمی بود .

-         دوست داشتم کمک کنم .

-         هنوز دیر نشده . یه عالمه میوه ی نشسته منتظر دستای پاک سیما جون منه .

خندیدم و گفتم :

-         میشورمش .

-         آفرین . منم کمکت می کنم .

-         باشه .

عمو به سمتم آمد و گفت :

-         سیمای عمو چطوره ؟

-         خوبه .

لبخند زیبایی سراسر صورت عمو را پوشاند و گفت :

-         خدارو شکر .

خندیدم و به بقیه که مشغول ریختن میوه ها در لگن های بزرگ آب بودند تماشا کردم و لحظه ای بعد مثل باد از جایم بلند شدم و بالای سرشان رفتم و نگاه کوتاهی کردم و بعد پاچه های شلوارم را بالا زدم و روی صندلی کوچکی نشستم و مشغول شستن میوه ها شدم لحظه ای بعد احمد هم در کنار من میوه می شست .

متوجه گذشت زمان نشدم . فقط فهمیدم که همه ی میوه ها را با کمک احمد و بقیه شستیم و حلواها و شیرینی های میکادو و خرماهای هسته گردویی را در ظرف های شیک سیلور جهاز مامان چیدیم و تزیین کردیم و روی آن را سلفون کشیدیم . مامان همه را برای نهار صدا زد و دور هم سریع نهار خوردیم و لحظه ای بعد همگی راهی مسجد شدیم .

همه ی وسایل را به مسجد بردیم . پارچه ی ترمه ای را لوزی شکل جلوی جایگاه صاحب مجلسان پهن کردم . رهل قرآن را باز کردم و قرآن را بعد از بوسیدن روی آن قرار دادم . عکس بابا را جلوی آن گذاشتم و لحظه ای به آن خیره شدم . گلاب پاش ها را سمت راست و چپ قرآن گذاشتم . سمت راست عکس بابا یکی از شمعدان ها را گذاشتم و سمت چپ هم دیگری را گذاشتم و توی هرکدام یک شمع مشکی گذاشتم و آن را روشن کردم . یک ظرف خرما و یک ظرف حلوا را هم اریب جلوی آن گذاشتم و از جایم بلند شدم . باور نمی کردم که همه ی این مراسم ها برای بابا باشد . هنوز مرگش باورم نشده بود . توی خودم بودم و داشتم به عکس بابا نگاه می کردم که مامان صدام کرد و گفت :

-         سیما ...

-         جونم مامان ؟

-         بیا اینجا بشین .

-         نه مامان میخوام برم توی آبدارخونه کمک بقیه .

-         نه نمیشه . ما صاحب مجلسیم . به اندازه ی کافی کمک کردی . بیا ببینم .

-         آخه مامان ...

عمه شهره به زور عصایش از جایش بلند شد و به سمتم آمد و دستم را گرفت و به سمت جایگاه برد و گفت :

-         سیما جان . به اندازه ی کافی کمک هست . تو بیا اینجا کنار سیمین بشین . بقیه هستند که کمک کنند . بیا دخترم .

-         آخه عمه ... .

-         عمه جون تو تا حالا روی حرف من حرف نزدی . الانم شما صاحب مجلسی . رسمه که اینجا بشینی بقیه به کارا برسن . بیا عمه جون .

منو کنار سیمین نشاند و خودش هم کنار من نشست . عمه شهلا و شری هم لحظه ای بعد به جمعمان اضافه شدند . مراسم شروع شد و مداح شروع به عزاداری کرد و گروه گروه مهمان ها می آمدند و می رفتند . سیمین گریه می کرد و مامان سبک تر از قبل به نظر می رسید . عمه شهره مثل همیشه ساکت بود و عمه شهلا خیلی گریه و آه و فغان می کرد و عمه شری هم متین و آرام می گریست . با خودم فکر می کردم که من به کدام یک از عمه هایم رفته ام ؟ عمه شهره که سمبل استواری و غرور و متانت و بزرگواری و موقعیت شناسی بود و زندگی بی نهایت خوبی داشت و همه به لحظه لحظه ی عمرش حسادت می کردند . یا عمه شهلا که خیلی دلسوز و پر انرژی و چابک و دارای روحیه ای شاد و ورزشکار بود و کمی هم به قول مامان زن عمو خرده شیشه داشت که این خصیصه را به مینو ارث داده بود و دختر دیگرش ماندانا درست برعکس مینو بود و زندگی مادی شکلی داشتند و با عمو ارژنگ شوهر عمه ی عزیز تاجرم اوضاع بر وفق مرادشان بود . یا عمه شری که سمبل متانت و صبر و مظلومیت و عشق بود و زندگی زیاد جالبی نداشت و به لطف شوهر عمه ی معتادم تمام مال و مکنت خود را از دست داده بود و در اوج بدبختی روزگار را می گذراند و از مال دنیا خانه ی کوچکی در پایین ترین نقطه ی شهر داشت و یک حساب بانکی کوچک آن هم به لطف عمو و بابا دور از چشم آقا داوود شوهر عمه ی نه چندان محترمم و پسری نه چندان متین به اسم متین که حالا تشنه به خون من و احمد بود و ما بی توجه ! و مجید پسری کوچک که بر خلاف پدر و برادر دارای خوی و سرشتی مانند مادر بود و تنها دل خوشی و بهانه ی زندگی عمه شری . عمه شری فقط با یاد گذشته ی زیبا و سراسر خوشبختی خود و داوود که زمانی یکی از ملاکان بزرگ شهر بود و تمام مال و اموال خود را در قمار و اعتیاد فنا کرد و هیچ چیز برای خود نگذاشت جز چند ملک که به نام عمه شری کرده بود که همه ی آنها را هم به زور از دست عمه بیرون آورده بود جز ویلای کوچکی در شمال که آن را از یاد برده بود و عمه شری آن را با کمک عمو و بابا فروخت و با پولش خانه ای برای خودشان جور کرد و آن را به نام عمو کرد که دیگر داوود نتواند آن را بفروشد . نمی دانم بیشتر به کدامشان شبیهم ؟ هم شاداب و پر انرژی و ورزشکار بودم مثل عمه شهلا ؛ هم عاقل و مغرور بودم مثل عمه شهره ؛ هم مهربان و دلسوز مثل عمه شری اما اصلا صبوری او را نداشتم . توی افکار خودم بودم و خیره به گوشه ای بودم که با صدای خانم اصلانی به خودم آمدم .

-         سیما جان کجایی ؟

-         سلام . اینجام .

-         نه اینجا نیستی دخترم .

-         آره خوب . فکرم مشغوله .

لبخندی زد و گفت :

-         حالت بهتره ؟

-         بله ممنون .

-         خدارو شکر . انشاال.. دیگه غم نیاد تو زندگیتو همش شادی باشه .

-         ممنون .

یک دفعه نگاهش به حلقه ی در دستم افتاد و نگاه مرموزی کرد که عمه شهره که کنار من نشسته بود متوجه شد و با لبخندی پاسخگویش شد و او با دنیایی از سوال پیش مامان رفت اما مامان که تازه بغضش ترکیده بود نمی توانست پاسخگوی سوال های او باشد . به عمه شهره لبخند بی رنگی زدم و او مرا در آغوش خود گرفت و بوسه ای بر موهایم که از روسری بیرون ریخته بود زد و نفسی عمیق کشید و گفت :

-         آخ ... ! سیما بوی بابا یونستو میدی . ای وای داداش ...

یک دفعه تمام دلم از لحن پر غصه ی عمه پر غم شد و وجودم به آتش کشیده شد و اشک داغی گونه ام را سوزاند و لحظه ای بعد هر دو در آغوش هم های های می گریستیم و این اول باری بود که عمه شهره اینطور با من نزدیک و گرم بود .

مراسم که تمام شد و موقع خداحافظی که شد و سر همه گرم شده بود ، از موقعیت استفاده کردم و از آنجا فرار کردم و به آشپزخانه رفتم . زن عمو یک دفعه از پشت سرم آمد و با حالت با مزه ای گفت :

-         آهای خانومی کجا با این عجله ؟ شهره هم از پس تو برنیومد .

-         وای زن عمو ترسیدم . خوب زن عمو خسته شدم دیگه . اومدم یه هوایی بخورم و کمک کنم .

-         الهی قربون اون مظلوم بازیات برم خوب خدافظی نکردی از هیشکی . بدم نیازی به کمک تو نیس . نیرو زیاده . بدو برو پیش مهمونا .

-         وای زن عمو تورو خدا ... . بگو بمیر ولی نرم اونجا . حوصله پر چونگی هاشونو ندارم . سه ساعت واسه یه خدافظی باهات حرف میزنن .

زن عمو خندید و گفت :

-         بلا نگیری دختر که توی این موقعیت ها هم آدمد می خندونی با حرفات . آخه زشته نباشی .

-         هیچم زشت نیست زن عمو . اصلا اونا منو چی کار دارن ؟ سیمین هست . فهیمه هم جای من هست دیگه .

-         آخه ... .

عاجزانه گفتم :

-         زن عمو تورو خدا ... .

-         خیلی خوب گریه نکن . پس اینجا نمون . برو پیش عموتو احمد که بیرونن .

انگار دنیارو بهم داده بودن زن عمورو بوس محکمی کردم و خیلی سریع به سمت در رفتم . تا کفشامو از بین اون همه کفش پیدا کنم دق کردم . مخصوصا که همه هم هی منو میدیدنو به حرف می گرفتنم . ازین کار بیزار بودم . اصلا خوشم نمیومد با کسی سه ساعت خوش و بش الکی کنم و هی به بهانه های مختلف به فضولی های دیگرون توی کارام جوابگو باشم . وقتی کفشامو دیدم چشام برق زد و عین دیوونه ها پوشیدمشون و فرار کردم . وقتی قیافه ی احمدو بین سیاوشو سیامکو سپند و بقیه ی مردا دیدم فکر می کردم دارم خواب می بینم . احمد خیلی سریع به سمتم اومدو دستش را جلو آورد و با لبخندی گفت :

-         کی دنبالت کرده ؟

خسته و نالان دستشو گرفتم و گفتم :

-         این زنای پر چونه .

خندید و گفت :

-         شیطون . بیا بریم توی ماشین .

-         عمو کو ؟

-         توی مسجده .

دستمو محکم تر گرفت و منو به سمت ماشین برد . توی راه بودیم که یک دفعه صدای مردی مانعم شد که می گفت :

-         سیما جان .

به سمت صدا برگشتم و دیدم آقا و خانم اصلانی و حامد پسرشان کنار ماشینشان ایستاده اند و با تعجب و لبخند و پرسشگر نگاهم می کنند . لبخندی زدم و گفتم :

-         سلام .

از سلام من هر سه سلام کردند و لبخندی زدند و حامد با کمی خشم به منو احمد که دست در دست هم بودیم نگاه می کرد . بی توجه گفتم :

-         احمد جان . ایشون آقای اصلانی از دوستان خانوادگی و صمیمی ما هستن و ایشون هم همسرشون و اون آقا هم پسرشونه .

احمد لبخندی زد و گفت :

-         بله قبلا افتخار آشنایی باهاشونو داشتم .

رو به آنها گفتم :

-         ایشون هم احمد پسر عموی من هستن .

آقای اصلانی خندید و گفت :

-         آره سیما جان می شناسمشون .

-         بله . خدارو شکر .

خانم اصلانی خندید و گفت :

-         جایی می رفتی سیما جون ؟

-         جایی که نه ولی یه کم حالم از هوای داخل بد شد گفتم بیام بیرون یه هوایی بخورم دیدم جلوی مسجد مناسب نیس داریم میریم توی ماشین احمد تا بقیه بیان .

-         خوب می خوای بیا توی ماشین ما ؟

-         نه ممنون . وسیله هست .

خانم اصلانی عصبی به نظر می رسید و دائما به حلقه های در دست منو احمد نگاه می کرد که درست شبیه هم بود . خیلی سریع گفتم :

-         ممنون که تشریف آوردین . ببخشید خیلی خستم . خوشحال شدم از دیدنتون . خدافظ .

مات و مبهوت خداحافظی کردند و احمد به گرمی با آقای اصلانی و حامد خداحافظی کرد و دستشان را فشرد و بعد هم دست در دست هم به سمت ماشین رفتیم و سوار شدیم .

چند دقیقه بعد سیامک و سیاوشو مریم و ستاره به سمت ماشین آمدند . سیامک و سیاوش با من سلام و احوالپرسی کردند و سیاوش گفت :

-         احمد بابات گفت بریم تالار تا اونا بیان .

-         باشه . با ماشین خودت میای ؟

-         آره . فقط من تالارو بلد نیستم . تو جلو برو من دنبالت میام .

-         باشه .

با تعجب گفتم :

-         ستاره سپند کو ؟

-         رفت خونه ؟

-         خونه واسه چی ؟

-         فردا اردو داره .

-         آخی . مریم تو با ما بیا .

-         نه با سیاوش میریم . شما خودتون برین . من با ستاره کار دارم .

چشمکی زد و در گوشم گفت :

-         جاری کشونه .

یک دفعه خنده ام گرفت و احمد متعجب گفت :

-         چی میگین شما دو تا ؟

مریم گفت :

-         موضوع محرمانس .

-         آره ؟ دیگه ما نامحرمیم ؟

-         وا داداش این حرفا چیه ؟ بعدا سیما بهت میگه .

-         باشه .

مریم سریع به سمت ماشین سیاوش دوید و با ستاره عقب نشستند و حرکت کردیم . هنوز چیزی نگذشته بود که احمد گفت :

-         خوب موضوع محرمانه چیه ؟

-         هیچی بابا رفته جاری کشون .

-         به به . پس بالاخره ستاره خانوم بله رو داد ؟

-         نه . نمی دونم چی کارش داشت .

به سمت احمد برگشتم و سرم را روی صندلی گذاشتم و صورت معصوم و زیباش که واسم ستودنی بود خیره شدم . با لبخند نگاهم کرد و گفت :

-         چیه ؟

-         هیچی .

-         هیچی که نیست . باز چه فکر پلیدی تو سرته سیما ؟

-         هیچی به خدا .

-         آخی ... . چه مظلوم شدی ؟ از سیما بعیده .

خندیدم و ساکت بهش خیره شدم . دوباره نگاهم کرد و کمی توی صورتم خیره شد و به رو به رویش خیره شد و گفت :

-         سیمای من گریه کرده .

لبخندی زدم و گفتم :

-         ای کلک . از کجا فهمیدی ؟

-         از چشمات که همیشه همه چیو جیغ میزنه .

-         احمد ؟

-         جون احمد ؟

-         خیلی دوستت دارم .

-         عزیز دلمی سیما . می دونی دیوونه میشم وقتی این حرفو میزنی ؟

-         می دونم .

-         پس زیاد بگو .

-         نه حوصله ندارم ببرمت امین آباد .

-         دستت درد نکنه دیگه .

-         آخه دیوونه ی من . تو که همین جوری دیوونه ای . حالا من دیوونه ترت کنم که کارت زاره .

-         شیطون ....

لپمو کشید و لحظه ای بعد ایستادیم و از ماشین پیاده شدیم و وارد تالار شدیم . احمد و سیاوش و سیامک به سمت مدیریت رفتند و منو مریم و ستاره پشت یکی از میزهای سالن نشستیم و هر سه در صندلی از خستگی فرو رفتیم . ستاره ساکت و در هم بود . انگار آتشی در دلش به پا بود . 

 

ادامه دارد .

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم بهمن 1388ساعت 23:57  توسط لعیا  | 

ترجمه آهنگ بلاگ

خدا

ترجمه ی آهنگ وبلاگو میزارم که کار یکی از دوستای گلمه .

ازش ممنونم .

He deals the cards as a meditation
او با تفكر كارتهايش را بازي مي‌كند
And those he plays never suspect
در كارت‌هاي بازي او شك وجود ندارد
He doesnt play for the money he wins
او براي بردن پول بازي نمي‌كند
He doesnt play for the respect
او براي جلب احترام بازي نمي‌كند
He deals the cards to find the answer
او براي رسيدن به يك جواب كارتها را بازي مي‌كند
The sacred geometry of chance
محاسبة مقدس احتمالات
The hidden law of probable outcome
قانون پنهاني از نتيجه احتمالي
The numbers lead a dance
اعداد رقصي را در پي دارند
 I know that the spades are the swords of a soldier
مي‌دانم كه پيك شمشير سرباز است
I know that the clubs are weapons of war
مي‌دانم كه خاج سلاح جنگ است
I know that diamonds mean money for this art
مي‌دانم كه خشت به معني پول براي اين هنر است
But thats not the shape of my heart
ashkan.space: اما هيچ كدام شكل قلب من نيست
 He may play the jack of diamonds
ممكن است سرباز خشت بازي كند
He may lay the queen of spades
شايد بي بي پيك بازي كند
He may conceal a king in his hand
شايد شاهي را در دستش پنهان كند
While the memory of it fades
تا زماني كه از خاطرها برود
 I know that the spades are the swords of a soldier
مي‌دانم كه پيك شمشير سرباز است
I know that the clubs are weapons of war
مي‌دانم كه خاج سلاح جنگ است
I know that diamonds mean money for this art
مي‌دانم كه خشت به معني پول براي اين هنر است
But thats not the shape of my heart
اما هيچ كدام شكل قلب من نيست
 And if I told you that I loved you
اگر بگويم كه عاشقت بوده‌ام
Youd maybe think theres something wrong
شايد فكر كني يك چيزي درست در نمي‌آيد
Im not a man of too many faces
من مردي با چهره‌هاي گوناگون نيستم
The mask I wear is one
نقاب من فقط يكي است
Those who speak know nothing
كسايي كه حرف مي زنند چيزي نمي‌دانند
And find out to their cost
و خودت ارزش آنها را خواهي فهميد
Like those who curse their luck in too many places
مانند كساني كه براي شانس آنها نفريني را در چندين محل قرار داده‌اند
And those who smile are lost
و كساني كه مي خندند گم شده‌اند

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم بهمن 1388ساعت 0:47  توسط لعیا  | 

سلام

 

 

..........................یک شنبه آپ میکنم ..........................

قابل توجه :

من امتحان دارم . تا شنبه .

صبر کنین دیگه .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم دی 1388ساعت 19:11  توسط لعیا  | 

خاک سرد 22

سلام . به خاطر تاخیر شرمنده . تسلیت برای عزاداری بزرگمردان جهان . از کامنتاتون ممنونم .

چشم روی هم گذاشتیم مراسم چهلم بابا رسید . بالاخره این روزها گذشت . روزهایی که اگر احمد و بقیه کنارم نبودند توانی برای ادامه دادن نداشتم . عشقم نسبت به احمد چندین برابر شده بود و نبودش برایم غیر قابل تحمل بود . سیاوش همچنان به ستاره مهر می ورزید ولی ستاره حالت و رفتار به خصوصی داشت و با اینکه همه اصرار داشتند آنها هم صیغه کنند اما ستاره زیر بار نمی رفت و دائما فوت بابا را بهانه می کرد . اما سیاوش همچنان سعی در جلب رضایت او داشت .

من و احمد برای مراسم به خرید رفته بودیم وقتی به خانه رسیدیم و وارد شدیم متوجه حضور همه ی فامیل و نزدیکان در خانه شدیم که همه در حال کار و تلاش برای مراسم بودند . با دیدن منو احمد در کنار هم نگاه ها به گونه ای دیگر شد و به سمت ما خیره شد . کنار هم بودن ما و حلقه های در دستمان برای همه تعجب آور بود و جای سؤال داشت . ولی ما خیلی عادی با همه سلام و روبوسی کردیم و هر کدام به گوشه ای رفتیم . احمد به پذیرایی رفت و کنار سیاوش نشست و من هم به آشپزخانه رفتم و توضیحات لازم راجع به مراسم را به مامان و زن عمو دادم . دختر دایی کوچکم کنارم آمد و در گوشم گفت :

-         سیما مشکوک می زنی ها ؟

-         چطور ؟

-         آخه خیلی با این پسر عموت میری بیرون . برات حرف در میارنا ...

-         بزار در بیارن .

از آشپزخانه بی توجه به دختر دایی ام بیرون رفتم و به پذیرایی رفتم و نگاهم به متین افتاد که با غیظ زیادی به احمد و من نگاه می کرد و منتظر فرصتی بود تا متلکی بیندازد و آخر سر هم طاقتش تمام شد به سمت من آمد تا چیزی بگوید اما من بی تفاوت به اتاقم رفتم و در را هم بستم و مشغول در آوردن مانتویم شدم که در اتاق باز شد و احمد وارد اتاق شد و با لبخندی همانطور که در را می بست به من خیره شد و گفت :

-         خانومی من چرا عصبانیه ؟

-         احمد حالم ازش بهم می خوره .

-         از کی ؟

-         متین .

-         منم عزیز دلم . محلش نده . منتظر فرصته که عرض اندام کنه . یه بوهایی هم برده . تو خودتو ناراحت نکن عزیزم .

 

به سمتم آمد و مرا در آغوش گرفت و بوسه ای بر گونه ام گذاشت . همانطور که در آغوشش بودم با ناله گفتم :

-         احمد ؟

-         جان احمد ؟

-         چرا عمو به همه نمیگه ؟ آخه خسته شدم بس که از دیگران شنیدمو دم نزدم . نمی خوام فکر کنند بی دلیل این حلقه ها رفته توی دستمون .

احمد لبخندی زد و دستم را بالا آورد و به حلقه ی در دستم نگاه کرد و بوسه ای بر انگشت حلقه ام زد و گفت :

-         باشه خانومی من قراره امشب موقع شام بابا به همه موضوع مارو بگه .

-         من تا شب مردم .

-         خدا نکنه گلم . یکی دو ساعت دیگه تحمل کنی موقع شامه . حالا بخند .

خودم را از آغوشش بیرون کشیدم و بی حوصله گفتم :

-         خندم نمیاد .

دستم را گرفت و گفت :

-         تا نخندی که نمیری بیرون .

-         احمد ؟

-         جان احمد ؟

-         اذیت نکن .

دوباره بغلم کرد و گفت :

-         کی اذیتت کردم که الان بار دومم باشه ؟ مگه من لولویم تورو اذیت کنم ؟

خندیدم و گفتم :

-         لوس .

-         دیدی خندیدی ؟

دوباره خندیدم و بغلش کردم و گفتم :

-         خیلی دوستت دارم .

-         منم دوستت دارم عزیزکم .

صورتم را بوسید و گفت :

-         حالا دیگ بریم که الان جیغ همه در میاد .

-         آره کم شک دارن بهمون اومدیم با هم توی اتاق .

-         شک چی ؟ کشک چی ؟ زن منی اختیارتو دارم . به کسی چه . مگه نه ؟

خندیدم و گفتم :

-         آره .

-         پس حالا بریم ؟

-         بریم . فقط لباسمو عوض کنم بعد .

-         باشه .

یه لباس مشکی مناسب و دامن بلند مشکی رسمی ای با یک روسری مشکی نقره ای ابریشم سرم کردم و با هم از اتاق بیرون رفتیم .

عمه ی بزرگم از قبل ماجرای محرمیت منو احمد را می دانست . وقتی منو احمد به پذیرایی وارد شدیم عمه ی بزرگم منو صدا زد و از من خواست که کنارش بنشینم . من هم اطاعت امر کردم و روی مبل کنار او نشستم .

 آرام در گوشم با صدای ظریفش زمزمه کرد :

-         سیما جان . دخترم . نمی دونم بهت تبریک بگم یا تسلیت . ولی باید بگم احمد خیلی پسر خوبیه و امیدوارم به پای هم پیر شین . اگه هم تا الان قضیه مخفی بوده بنا به خواست منو عموت بوده و عموت حتی در مورد صیغه ی شما هم با من صحبت کرد و از من جواب خواست . من خودم خواستم تا شما به هم محرم شین تا مشکلی بینتون نباشه . فقط عمه جون من تورو بزرگت کردم . دختر خیلی مهربونی هستی ولی می دونم یه کم لجبازی . احمد از خیلی سالای پیش عاشقت بوده و همه ی ما اینو می دونستیم . حتی ما یه جوری به مامانو بابات حالی کرده بودیم که سیما مال احمده . نه که به خاطر فامیل بودنتون باشه ها . نه عمه . به خاطر عشق زیاد احمد به تو بوده . احمد تورو می پرستید . از بچگیش حرفش فقط سیما بودو بس . کم هم عاشق و دل باخته نداشته همونطور که داشتی و داری اما خوب اون مرغش فقط یه پا داشته و داره . اونم سیما عزیز عمه و عمویه . دوسش داشته باش . هوای شوهرتم همه جوره داشته باش . نگران فامیلم نباش اصلا . امشب همه چیزو به همه میگیم . دیگه همه بدونن . خوبه عمه ؟

-         بله عمه جون مرسی .

-         خوب حالا عمه جون پاشو برو پیش شوهرت بشین که تنها نشسته . پاشو عمه .

-         چشم .

از جایم بلند شدم و تا خواستم به سمت احمد بروم و کنار احمد بنشینم متین که متوجه بود و می خواست مرا کفری کند ، کنار احمد نشست و لبخند مسخره ای به من زد . عمه ام که متوجه شده بود خیلی سریع دستم را کشید و گفت :

-         راستی عمه جون بیا کرت داشتم یادم رفت بگم . پاک فراموش کار شدم .

خیلی سرد و عصبی گفتم :

-         چشم عمه .

به سمت عمه ام چرخیدم و درست رو به روی احمد و متین نشستم و به متین با خشم خیره شدم . متین برای اینکه بیشتر حرص من را در بیاورد با لبخند روی پای احمد محکم کوبید و گفت :

-         خوب احمد جون حال و احوال پسر دایی چطوره ؟

احمد خیلی سرد و جدی گفت :

-         خوبم ولی مثل اینکه پسر عمه حالش بهتره ؟

-         من که عالیم . فقط یه کار عقب افتاده دارم که داره مثل خوره می خوردم ولی رفع و رجوعش می کنم همین روزا احمد جون .

خیلی جدی با لبخندی عصبی اسم احمد را تلفظ کرد و پا چشمانی پر خشم به من خیره شد . نمی دانم چرا اینقدر از این نگاه ترسیدم ؟ هیچ وقت از متین نمی ترسیدم ولی این بار خیلی ترسیدم . خیلی . آنقدر که تمام بدنم یخ کرد . دنیایی از خشم و کینه در نگاهش موج می زد . احمد متوجه من شده بود و با ترس به من خیره شده بود . اما من بی تفاوت به عمه خیره شدم و عمه با عشق فراوان مرا در آغوش گرفت و در گوشم زمزمه کرد :

-         همه چیز امشب درست میشه عزیز دل عمه .

-         امیدوارم عمه .

-         چرا اینقدر سردی ؟ پاشو عمه . پاشو یه آب قندی ، چیزی بخور بهتر شی .

-         چشم . عمه جون می خوام برم یه کمی کمک کنم . توی هیچ مراسمی کار نکردم عمه می خوام یه کم کمک کنم .

-         باشه عمه ون . فقط مواظب خودت باش .

-         چشم عمه .

به سمت آشپزخانه رفتم و وارد شدم . بوی غذا و بخار آشپزخانه توی صورتم خورد . هوا هنوز گرم بود و این گرما نیز آزار دهنده بود . مریم و دختر عمه ی بزرگم مینو مشغول درست کردن سالاد بودند و ماندانا دختر عمه ی کوچکم خواهر مینو ، مشغول رنده کردن هویج بود و هرسه پشت میز نشسته بودند . مامان و زن عمو غذا را می چشیدند و زن دایی هایم بشقاب و وسایل سفره را حاضر می کردند . سیمین خواهرم و فهیمه زن داداشم بیرون آشپزخانه دم پنجره ی رو به سالن ایستاده بودند و با هم حرف می زدند . خانه حسابی شلوغ بود و حالم را بدتر می کرد . پشت میز نشستم و از پارچ آب یخ که روی میز بود در لیوان آب ریختم و کمی خوردم . میرم در رفتارم دقیق شده بود و ماندانا و مینو هم به تماشای من نشسته بودند . نفس عمیقی کشیدم و به آنها نگاه کردم و   لبخندی زدم و گفتم :

-         چیه ؟ خوشگل ندیدین ؟

ماندانا گفت :

-         دیدیم ولی در حال مرگشو ندیدیم که دیدیم .

مریم با نگرانی گفت :

-         خوبی سیما ؟ رنگت پریده .

-         جدی ؟

-         آره .

-         نه نپریده . مال سفیدی بیش از حدمه .

-         شوخی نمی کنم .

-         ولی منم جدی گفتم .

-         بس کن مریم . شلوغش نکن . سالادتو درست کن دختر .

مریم سری تکان داد و به کارش ادامه داد . مینو دستش را شست و کنار من نشست و آرام در گوشم گفت :

-         سیما خیلی بو میدی .

-         من ؟

-         آره .

-         من صبح حموم بودم .

-         ولی بوی مخفی کاریت نرفته .

-         اه . لوس نشو مینو .

-         جدی گفتم .

ماندانا که داشت با دستمال سفیدی دست هایش را خشک می کرد به سمت ما آمد و کنار ما نشست و آرام گفت :

-         سیما ما می دونیم یه خبرایی هست . مخفی کاریو بزار کنار .

-         واسه فهمیدنش عجله نکنین . امشب موقع شام می فهمین .

-         پس ما هم با بقیه باید بفهمیم ؟

مینو رنجیده گفت :

-         با ما هم سیما ؟

-         چی می خواین بدونین ؟

ماندانا گفت :

-         همه ی ماجرارو .

خسته و بی حوصله از جایم بلند شدم و گفتم :

-         بیاین توی اتاقم بهتون بگم .

از آشپزخانه بیرون رفتم و بدون نگاه کردن به پذیرایی وارد راهروی اتاق ها شدم و در اتاقم را باز کردم و وارد شدم و مینو و ماندانا پشت سر من وارد اتاق شدند . در اتاق را بستم و گفتم :

-         خوب ؟

ماندانا و مینو روی تخت نشستند و هر دو به من که ایستاده بودم خیره شدند و گفتند :

-         خوب بگو دیگه .

-         باشه . توی یه جمله خلاصش می کنم : « منو احمد نامزد کردیم . » خیالتون راحت شد فضول ها ؟

لبخندی زدم و به آنها که از تعجب خشک شده بودند نگاه کردم . ماندانا آب دهانش را قورت داد و با تعجب گفت :

-         شوخی می کنی ؟

-         نه چه شوخی ای ؟

-         کی ؟ محرم هم شدین ؟

-         چند روز بعد از وقتی همتون رفتین خونه هاتون . آره صیغه ایم .

مینو عصبی از جایش بلند شد و با خشم به چشمان من خیره شد و با نفرت گفت :

-         میذاشتی کفن بابات خشک شه بعدا به فکر این چیزا می افتادی .

با تعجب نگاهش کردم و گفتم :

-         من که بزنو بکوب راه ننداختم .

-         نه تورو خدا بیا راه بنداز .

-         حالا که شده دیگه .

حواسم به ماندانا رفت که میخ کوب شده بود . لبخندی به او زدم که یک دفعه ضربه ی محکمی به صورتم خورد و تمام تنم لرزید . انگار یک سطل آب سرد روی سرم ریختند . نگاه مات و مبهوتم به مینو افتاد که از خشم به خود می پیچید و با خشم و نفرت نگاهم می کرد . از چشمانش خون می بارید . به دستش که چند لحظه ی پیش بر صورتم نواخته شده بود نگاه کردم . از خشم می لرزید . دستتم را به سمت صورتم بردم و روی گونه ی چپم گذاشتم که از شدت سوزش در حال سوختن بود و گر گرفته بود . ماندانا خشک شده بود . اصلا انتظار نداشتم . قدرت ایستادن نداشتم . روی زانوانم افتادم و در برابر مینو روی زمین نشستم . ماندانا با سرعت از اتاق بیرون رفت . صدای جیغ و فریادش آمد که احمد و عمو و سینا و بقیه را صدا می زد . مینو رو به روی من نشست و با نفرت نگاهم کرد ضربه ی بعدی را به گونه ی چپم زد که من را پخش زمین کرد و بالای سرم ایستاد و گفت :

-         چرا تو ؟ چرا احمد ؟ حالم ازت به هم می خوره . جای تو توی زندگی احمد نیست . بی حیا .

احمد مثل برق به اتاق آمد و نگاه کوتاهی به من که رو به در اتاق روی زمین افتاده بودم کرد و نگاه پرسشگر و خشمگینش را به مینو انداخت . مینو به سرعت باد از اتاق خارج شد و به اتاق کنار رفت و در را محکم بست . لحظه ای بعد در آغوش احمد بودم و عمو و مامانو سینا و عمه به دورم حلقه زده بودند و ناز و نوازشم می کردند . عمو جلویم نشسته بود و به قطره های اشکم که بی دریغ روی لباس احمد ریخته شده بود نگاه می کرد و می گفت :

-         عمو جون . دردت به جون عمو بخوره . گریه نکن .

-         عمو من کار بدی کردم . نه ؟

-         نه عمو جون . چه کار بدی . نه قربونت برم . نه .

بی حس و ناتوان گفتم :

-         عمو . تو نگفتی . من به مینو گفتم این شد جوابم . به بقیه نگو . تورو خدا .

-         سیما جونم . گریه نکن عمو . دلمو ریش نکن .

خسته چشمانم را بستم . عمو عصبی از اتاق خارج شد و با خشم عمه ی بزرگم را صدا زد و با صدای بلند گفت :

-         اون دختره ی وحشیو بیارین اینجا ببینم .

عمه شهلایم که مامان مینو و ماندانا بود با التماس به عمویم گفت :

-         تورو خدا داداش . بگذر ازش .

عمویم عصبی و با فریاد گفت :

-         چیو بگذرم شهلا ؟ از حق بچه یتیم بگذرم ؟

صدای گریه و شیون همه بلند شد . یتیم ؟ من یتیم بودم ؟ کی یتیم شدم ؟ چرا یتیم شدم ؟

مینو با گریه پیش عمویم رفت و گفت :

-         دایی . اون دختره ی بی حیا نذاشت کفن دایی خشک شه . دایی اون ...

صدای سیلی محکمی که به صورت مینو خورد همه جا را در سکوت فرو برد . عمویم عصبی گفت :

-         اون دختر بزرگتر داشت . تو چند سال ازش بزرگتری ؟ دو سال ؟ دختر منو مادرشو سینا و بقیه بیشتر می فهمیم یا توی احمق که دستتو روی صاحب این خونه بلند می کنی ؟ بابا گلی به جمال زن داداشم که اینقدر احترامتو نگه داشته و از خونه پرتت نکرده بیرون .

-         دایی ....

-         داییو مرگ . من دایی تو نیستم . من دایی کسی که به سیما از گل کمتر بگه نیستم . حالا اینو میگم همه بشنون . بعد اون خدا بیامرز من بزرگ فامیلم و فکر نکنین وقتی اون خدا بیامرز رفت دیگه این فامیل و این دختر بی کس شدن . چند روز از مراسمای اون خدا بیامرز می گذشت و این دختر روز به روز بیشتر آب می شد . داشت تلف می شد . غم از پا انداخته بودش . توی دو ، سه هفته نزدیک ده کیلو وزن کم کرد . دکترش گفت اگه شکای عصبی ای که داره و حمله هایی که بهش میشه ادامه پیدا کنه معلوم نیست حالش چه جوری شه ؟ ممکنه حتی خدای نا کرده دیگه به هوش نیاد . این دو تا جوون همدیگرو از بچگی دوست داشتن . اینو هم من می دونستم ، هم اون خدا بیامرز . وقتی با احمد بود حال و روزش بهتر بود . به بدبختی توی این چند وقته یه خورده حالش بهتر شده و آب زیر پوستش رفته . من و مادرش و مهری نشستیم و حرف زدیم و به این نتیجه رسیدیم که این دو تا جوونو محرم کنیم که مشکلی نداشته باشیم از نظر شرعی گناهی نکرده باشن . ولی خیلی بی سر و صدا این کار انجام شد . به خداوندی خدا قسم که حتی خواهر و برادرش هم حضور نداشتند و تا فردای محرمیت بی اطلاع بودند تا من باهاشون صحبت کردم و قانعشون کردم . حالا که شاه بخشیده وزیر نمی بخشه ؟ آخه تو چی کاره ای دختر ؟ مگه تو خیر دختر داییتو نمی خوای ؟ اون داشت تلف می شد . حالا کسی اعتراضی داره ؟ حرفی هست ؟ اگه هست بگین . توی دلتون نگه ندارین سر سیمای من خالی کنین . کسی اعتراضی داره ؟

کسی چیزی نگفت و همه هم ابراز رضایت کردند تا اینکه متین با عصبانیت گفت :

-         دایی جان یه سؤال دارم .

-         بپرس دایی جون ؟

-         چرا برای روحیه دادن به سیما پسر خودتونو پیشنهاد دادین ؟ مگه ما نبودیم ؟ از کجا معلوم سیما رو دوست نداشتیم ؟

-         سیما تورو دوست نداشت . احمدو دوست داشت . من از همون شبی که با تو اون رفتارو کرد فهمیدم هیچ مهری به تو نداره .

-         به جهنم که نداره . من که دارم .

-         بسه متین وقاحتم حدی داره .

-         من نمیزارم .

عمه ی کوچکترم مادر متین ، گفت :

-         تو بیخود می کنی . برو بیرون ببینم .

متین با خشم از خانه بیرون رفت و در را محکم بست . خانه در سکوت فرو رفته بود که عمو گفت رو به مینو گفت :

-         مینو . بلند شو برو از سیما دلجویی کن . اون دختر هیچ گناهی نداره . تو رفتار شایسته ای نداشتی . دلشو شکستی . بلند شو .

-         نمی خوام .

عمه شهلا گفت :

-         تو غلط می کنی بلند شو روی حرف داییت حرف نزن .

لحظه ای بعد مینو با اکراه به اتاق آمد و با دیدن احمد در حالیکه مرا محکم در آغوش گرفته بود به شدت عصبی شد ولی با عصبانیت خودش را به من نزدیک کرد روبه روی منو احمد نشست . از بغل احمد بیرون آمدم و با خستگی رو به رویش نشستم و خیره به او نگاه کردم . با صدایی که از حرص می لرزید گفت :

-         اومدم ازت معذرت خواهی کنم ولی دردم کاری نکردم که بخوام این کارو بکنم . تازه اگه بیشترم بکنم بیشتر دلم خنک میشه .

در همین لحظه دستش را بلند کرد که دوباره بر صورت من فرود بیاورد که احمد محکم مچش را گرفت و با چشمانی غضبناک نگاهش کرد و در حالی که مکحم مچش را فشار می داد گفت :

-         دفعه ی آخرت باشه دستتو روی زن من بلند می کنی . این دفعه بهت کاری ندارم ولی از دفعه ی بعد آن چنان مچتو می پیچونم که از داشتن دستی که روی سیمای من بلندش کنی پشیمون شی . فهمیدی ؟

مینو در حالی که از شدت درد بی حال شده بود به سختی با ناله گفت :

-         آره . غلط کردم . دستمو ول کن .

احمد با غیظ دستش را ول کرد و او انگار از قفس آزاد شده به سرعت از اتاق خارج شد و به اتاق کنار رفت و لحظه ای بعد در حالیکه لباس هایش را به تن کرده بود از خانه بیرون رفت . ندا و ویدا دختر دایی هایم به اتاق آمدند و ندا با تعجب گفت :

-         حالت خوبه سیما ؟

-         آره خوبم .

-         چرا مینو اینجوری کرد ؟ چرا کاسه ی داغ تر از آش شد ؟

-         بچه ها دیگه راجع بهش صحبت نکنیم . الانم اگه میشه تنام بزارین . خواهش می کنم .

-         می خوایم شام بیاریم .

-         من نمی خورم .

-         اما ...

احمد با اشاره از آنها خواست چیزی نگویند و آنجا را ترک کنند . آنها هم با لبخند بیرون رفتند و در بستند . احمد از پشت مرا در آغوش رفت و آرام در گوشم گفت :

-         سیمای من ....

به سمتش برگشتم و نگاهم در چشمان نافذش افتاد . عین کودکی که در آغوش پدر بیفتد و بگرید به آغوشش خیز بردم و سرم را روی سینه اش نهادم و بی صدا گریه کردم . از گریه خواب در چشمانم پناه گرفت و به خواب رفتم .

وقتی چشمانم را باز کردم هوا تاریک بود و روی زمین در اتاقم خوابیده بودم و احمد در کنارم به خواب رفته بود . از جایم بلند شدم و به تاریکی اتاق خیره شدم . احمد متوجه من شد و بیدار شد و گفت :

-         چیزی می خوای سیما ؟

-         نه . ساعت چنده ؟

نگاهی به ساعت گوشی اش کرد و گفت :

-         دو و نیم . گشنته ؟

-         نه . خوابم میاد . صبح کی پا میشی ؟

-         هشت . چطور ؟

-         می خوام پاشم کمک کنم ؟

-         سختت نیست ؟

 

ادامه دارد .

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم دی 1388ساعت 0:59  توسط لعیا  | 

خاک سرد 21

یا حق

سلام . سلام .

بابا نزنین . اینم داستان . شایعه نسازین . من خوبم . نمردم . تصادف نکردم . سالمم خدارو شکر . اگه کمه یه کم ببخشین . بیشترش می کنم به شرطی که نظر بدین . زیاد .

ستاره از تعجب در جایش میخکوب شده بود و کلامی حرف نمی زد . سیاوش چشم به دهان او دوخته بود و لبخندی بر لب داشت . رنگ ستاره رو به پریدگی  بود . سیاوش کاملا متوجه حال او بود . اما همانطور ادامه داد و گفت :

-  جواب منو ندادی ستاره خانوم . ستاره ی شبای تیره و تارم و روزای محو و نا امیدم میشی ؟

منو احمد با لبخند و تعجب به ستاره که به طوری مسخ شده بود و قدرت حرکت از او سلب شده بود و سیاوش که اصرار شدیدی برای گرفتن جوابش داشت ، نگاه می کردیم .

سیاوش قدری به دست ستاره فشار آورد و تازه که انگار از کوهی پرت شده تکانی خورد و کمی به خود آمد . سعی می کرد تا دستش را از دست سیاوش بیرون بکشد اما ناموفق بود و همانطور در دام چشمان پر جاذبه ی سیاوش اسیر بود . سیاوش خواسته اش را مجددا تکرار کرد . ستاره تنها به فرار فکر می کرد و تمام تلاشش در این کار بی اثر بود . او اسیر سیاوش بود هم جسماً و هم قلباً اسیر دام سیاوش بود .

« نه .

فرار راه چاره نیست .

باید بود .

باید ماند .

باید خواند .

باید بود و ماند و خواند .

از عشق و بودن و ماندن خواند .

از ترک غم و عاشقی و شادی و زیست خواند .

نه .

نباید رفت .

فرار راه چاره نیست .

باید باشی و بمانی و بخوانی .

ز عشق گویی و عاشقی و سادگی .

نه .

فرار راه چاره نیست » .

 ستاره درمانده و عصبی میان دستان سیاوش مانده بود . دیگر تحمل نداشت و درمانده گریه را سر داد . سیاوش هم می گریست . سیاوش با دست چانه ی ستاره را بالا آورد و گفت :

-  ستاره جان . خانومی بله ؟

ستاره با چشمان پر از اشک به او خیره شد و مستأصل با صدایی که از ته گلوی او بیرون می آمد و توامان با بغض بود گفت :

-  بله .

سیاوش ستاره را در آغوش خود گرفت و هر دو می گریستند.  منو احمد در کنار هم به آنها نگاه می کردیم و خنده و گریه امان با هم گره خورده بود . احمد دستش را روی شانه ی من گذاشت و به من لبخندی زد و گفت :

- تو به من میگی دیوونه خبر نداری دیوونه تر از منم هست .

خندیدم و خودم را به شانه و کتف محکم و استوارش تکیه دادم و گفتم :

-  احمد ؟

همانطور که به ستاره و سیاوش که همراه هم با دیدگان گریان قدم می زدند نگاه می کرد گفت :

-  جان احمد ؟

- خیلی دوستت دارم .

نگاهش را از آنها گرفت و با چشمانی عاشق به چشمانم خیره شد و گفت :

-  نشنیدم .

خندیدم و گفتم :

 - دیوونه ی من ؟

 - جانم ؟

 - خیلی دوستت دارم .

قدرت کنترل خود را نداشت و مرا در آغوش خود گرفت و بوسه ای بر پیشانی ام نهاد و گفت :

 - ولی من عاشقتم .

خندیدم و خودم را از آغوشش بیرون کشیدم . به طرف سیاوش و ستاره رفتیم و همراه آنها مسیر سرازیری به سمت ماشین ها را قدم می زدیم و آرام آرام پایین می رفتیم . غروب رنگ نارنجی ای به همه جا پاشیده بود و عشق در قلب های ما را فزون تر از قبل می کرد .

هنوز چند قدمی نرفته بودیم که سیاوش پیشنهاد دویدن در سرازیری را داد و ما هم قبول کردیم . احمد دست من را گرفت و سیاوش هم دست ستاره را گرفت و شروع به دویدن کردیم . من که دیگر قادر به کنترل خود نبودم و به محض ایستادن احمد من هم ایستادم و اگر احمد نبود مطمئناً زمین می خوردم . با خنده و سر مستی به سمت ماشین ها رفتیم و متوجه رفتن همه شدیم . منو احمد سوار ماشین خودمان شدیم و ستاره و سیاوش هم با ماشین سیاوش راهی خانه شدیم . در راه کلی به خاطر شوخی های احمد و سیاوش با هم در رانندگی خندیدیم و خوش گذراندیم . احمد ماشین را به فاصله ی چند ماشین با سیاوش در پارکینگ پارک کرد و از ماشین پیاده شدیم . همراه هم به ساختمان وارد شدیم و پله ها را طی کردیم و به طبقه ی ستاره اینها که رسیدیم ستاره قصد رفتن به خانه اشان را داشت و از ما خداحافظی کرد و ما بالا آمدیم اما سیاوش پیش او ماند و از ما به خاطر تاخیر چند لحظه ای اش عذر خواهی کرد . منو احمد وارد خانه شدیم . عمو داشت دست و صورت خود را با حوله ای که زن عمو به او داده بود خشک می کرد و وقتی ما را باهم دید لبخند شیرینی زد و گفت :

-  چه عجب . دل کندین از دربند ؟ انقد اونجارو دوست دارین هر هفته می برمتون .

سیامک لبخندی زد و گفت :

-  عمو باید سیاوشو ستاره خانومم ببرین و بیشتر به فکر اونا باشین آخه هنوز نیومدن .

از حرفش همه خندیدند و احمد گفت :

-  همه تفریحو دوست دارن چه برسه به اینکه این تفریح همراه بهترینهاشون باشه .

نگاه مالامال از عشقی به من کرد و خندید . سپند که خسته و کسل به نظر می رسید گفت :

-  آبجی سیما . ستاره کجاس پس ؟

-  سپند جان رفت خونه .

-  واقعاً ؟ ای بی معرفت . باشه پس منم میرم دیگه . خیلی درس دارم .

-  کجا حالا بزار یه چایی بخوریم بعدا برو .

-  نه آخه آبجی درس دارم .

-  روی حرف من نه نیار دیگه سپند . میرم لباسامو عوض کنم . برگشتم در نرفته باشی ها .

-  باشه آبجی  .

-  مرسی داداشم . ولی عمو جون مراقب سپند باشینا . یه دفعه غیب میشه ها .

عمو خنده ای کرد و گفت :

-  باشه دختر گلم .

همراه احمد به اتاق من رفتیم و مانتو و روسری ام را در آوردم و به چوب لباسی آویزان کردم و روی صندلی نشستم . احمد همانطور با لباس روی تخت من افتاد و چشمانش را بست . لباسهایم را عوض کردم و بعد از سر کردن روسری ام به سمت احمد رفتم . نگاهی به صورت معصومانه اش کردم و آرام صدایش کردم اما خوابش برده بود . دلم نیامد دوباره بیدارش کنم . از اتاق بیرون رفتم و متوجه برگشت سیاوش شدم . خنده ای نثارش کردم و کنار سپند که بی قرار برای بازگشت به خانه بود نشستم . نگاهی از سر التماس به من کرد و با لحن مظلومانه ای گفت :

- آبجی تورو خدا بزار برم دیگه .

چشمانم را تنگ کردم و با لبخند گفتم :

- کجا ؟

- خونه دیگه آبجی .

- چایی خوردی ؟

- بله . خوردم .

- خوب . برو .

خندید و از جایش بلند شد و با همه خداحافظی کرد و صورتم را بوسید و از خانه بیرون رفت . سیاوش متوجه دست به سر کردن سپند به نفع خودش شد و کنار من نشست و آرام گفت :

- مرسی سیما بابت لطفت .

خندیدم و گفتم :

- تا باشه ازین لطف ها .

خندید و با شیطنت گفت :

-  پس احمد کجاست ؟

- خوابید .

- ای تنبل خان . نیومده ؟

- چی بگم ؟ خسته بود آخه .

- آخی . کاش ستاره هم انقد مهربون باشه .

- سیاوش بله شد بالاخره ؟

- اگه اجازه بدین .

- چه اجازه ای ؟

- انشا ال.. بعد این مراسم ها با اجازتون میریم خواستگاری .  

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 0:45  توسط لعیا  | 

سلام من برگشتم

یا حق

سلام دوستای گلم .

به خدا شرمنده ی همتونم .

کامپیوترم داغون شده .

الانم کافی نتم .

توروخدا ببخشید .

قول میدم زود تر بگیرم کامپیوترمو به قولم وفا کنم .

شرمندتونم .

دوستون دارم .

می بوسمتون .

فعلا بای .

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 13:59  توسط لعیا  | 

خاک سرد 20

 سلام به دوستای نازنین . ببخشید بد قول شدم . این روزا حس هیچی نیست . بیشتر می خوندم . گالری برپا میشه اما من ....

با استادم مشکل پیدا کردم و فعلا نقاشیو گذاشتم کنار تا بعدا . میرم با گیتارم می مونم . بعدا به نقاشی می رسم .

از استادم متنفرم که سه روز منو انداخت توی افسردگیو مریضی و بی هدفی .

-         دسترسی ای هم بهش نیست . ولی خدارو شکر که اتفاقی نیفتادو ازم گذشت اون شب وگرنه نمی دونم چه اتفاقی می افتاد ؟

احمد که حسابی عصبانی بود و همش سعی می کرد غیظ درونی اش را از من پنهان کند رو به مریم گفت :

-         یعنی تو انقد راحتی نشستی اون مرتیکه ی عوضی بات روبوسی کنه ؟

مریم که تقریبا بغض خود را داشت آشکار می کرد رو به احمد نگریست و گفت :

-         اگه تو هم جای من بودی همین کارو می کردی .

-         نه خیر . من جیغ و داد می کردم . فریاد می زدم . کمک می خواستم . فرار می کردم . نه اینکه بشینمو نگاه کنم .

مریم که دیگه واقعا گریه اش گرفته بود با گریه گفت :

-         احمد تو توی اون مو قعیت نبودی . فکر کردی بلد نبودم ؟ من ....

احمد حرف مریمو برید و با لحن نیشداری گفت :

-         می دونم بلدی . خوبم می دونم . چون همیشه جیغو داداتو سر من می کردی . چون می دونم بلد بودیو ساکت نشستی حرصم میگیره که چطور جلوی ما شیری و جلوی کسی که باید جلوش شیر باشی موشی ؟

-         اگه توهم در برابر آدمی بودی که یه چاقو توی جیبش بود و کلی بادیگارد دورشو گرفتن و بیرون کیشیک میدن اگه تو حرکت نابه جایی کردی بریزن سرت و بزننت یا بکشنت که رئیست به مراد دلش برسه . من خیلی خود داری کردم . اونم نتونست باهام کاری کنه . دائم تهدیدم می کرد و منم با اون موقعیتم کم نمیاوردم و منم تهدیدش می کردم . اون فکر کرد من خام اون فیلم میشم . برای همین ازم دست کشید و منتظر موقعیت های بعدی موند .

-         من حرفتو قبول دارم . ولی تو ....

-         من چی ؟ بی خیالم ؟ احمد تو نمی دونی من چی کشیدم . روندن سیامک ازم ساخته نبود . داشتم دق می کردم . مرگ عمو و این ماجرا و بعدم طرد شدن از طرف سیاوش . همه ی اینا داغونم کرد . بی همدم بودم . نمی تونستم برای هیچ کس دردو دل کنم . برای اولین بار خودمو با همتون بیگانه می دیدم .

مریم که می گریست با حالی بد از رستوران بیرون رفت . سیامک به دنبالش رفت و احمد با حالی بد در سکوت ما خودش را غرق کرد . حال مریم برایم قابل درک نبود . بغض گلویم را می فشرد . دلم می خواست به سمت مریم بروم . در آغوشم بگیرمش و بهش امید بدم . از احمد رنجیده بودم . او حق نداشت اینطور بد داوری کند . مریم توی موقعیت مناسبی نبود . تازه آرامش از دست رفته اش را در کنار سیامک به دست آورده بود اما احمد ...

با عصبانیت به آن چشمان جذابش خیره شدم و گفتم :

-         تو حق نداشتی ....

-         حق نداشتم چی ؟

-         که اینطور باهاش رفتار کنی . تو نمی دونی مریم توی این مدت چی کشیده . من ذره ذره آب شدنشو به چشم دیدم . دیدم چطور در عذاب بود و نگاه عاشقشو از سیامک می گرفت . سیامک باهاش سرد بود و بی تفاوت اما اون عاشق و شرم زده و غمگین . درک کن احمد . منم اگه جاش بودم همین طور بودم .

احمد نگاه آشفته ای به من کرد و گفت :

-         من ، من ....

حالش بد شد و از جایش بلند شد و از رستوران خارج شد . عمو و آقای راد با تعجب به احمد و سپس من خیره شدند . از جایم بلند شدم و از رستوران بیرون رفتم . آفتاب به صورتم زد و چشمانم را بستم . سعی کردم چشمانم را از نور آفتاب دور نگه دارم و آرام چشمانم را باز کردم . به اطراف نگاه کردم احمد در روی تختی بیرون رستوران نشسته بود . به سمتش رفتم و کنارش نشستم . خیلی گرفته و عصبی بود . صدایش کردم و نگاه کوتاهی به من انداخت و سریع سرش را پایین انداخت . از جایم بلند شدم و بهش خیره شدم . متوجه نگاهم شد و به صورتم خیره شد . دستم را به سمتش دراز کردم . دستم را گرفت و از جایش بلند شد . همراه هم شروع به قدم زدن کردیم . آرام گفتم :

-         عزیزم مریمو درک کن . خیلی عذاب کشیده . می دونم دلت می خواد اون مردو تیکه تیکه کنی ولی به همون اندازه هم سیامک دلش می خواد این کارو بکنه . سیامک مریمو دوست داره . اون شاهد عینی بوده و همه ی فیلمو دیده . پس دیگه وقتی همه چیزو دارن فراموش می کنن ما نباید داوری بی جهت کنیم . احمد جان بیا بریم بیارمشون . مریم به اندازه ی کافی غصه خورده . تو بیشتر از این غصش نده .

-         من ....

-         می دونم . بیا بریم پیششون .

پشت رستوران مریم و سیامک نشسته بودند و با نزدیک شدن ما به ما خیره شدند . مریم درهم و پریشان بود . مضطرب و ناراحت به احمد خیره شد . به آنها که کاملا رسیدیم . مریم از جایش لبند شد و احمد رو به رویش قرار گرفت . نگاه هایشان به هم گره خورده بود . هردو غمگین به هم خیره شده بودند . احمد آغوش خود را برای مریم باز کرد و مریم خود را در آغوش احمد انداخت و های های گریست . منو سیاوش آنها را تنها گذاشتم و به سمت رستوران رفتیم . کنار در روی تختی نشستیم و هردو در سکوت فرو رفتیم . سیاوش آرام گفت :

-         سیما من مریمو خیلی دوست دارم . مریم کاری نکرده . منم بد قضاوت کردم . اون مردتیکه هم با مریم کاری نکرده . من لحظه به لحظشو دیدم . اونا ....

-         بسه سیامک . یاداوریش همرو آزار میده .

-         آره می دونم . من عاشق مریمم به خدا .

-         می دونم .

-         من فقط فکر می کردم مریمم اونو دوست داره .

-         می دونم .

-         من ...

-         سیامک تمومش کن دیگه . مریم خیلی داغونه .

-         من درستش می کنم .

سرم را پایین انداختم و خسته و بی حوصله گفتم :

-         امیدوارم .

-         سیما خوبی ؟

حالم دوباره داشت بد می شد . ضعف شدیدی داشتم . سرم گیج می رفت . اما به خودم مسلط بودم . بی حوصله و خسته به صورت نگران سیامک خیره شدم و گفتم :

-         خوبم بابا . چرا ترسیدی ؟ من با وجود احمد قصد رفتن پیش بابامو ندارم .

نگران بود . خنده ی غمگینی کردمو گفتم :

-         سیامک جان . شلوغش نکن حالم خیلی خوبه . فقط یه کم عصبی شدم .

-         می خوای سیاوشو احمدو صدا کنم ؟

-         نه . گفتم خوبم بسه دیگه .

-         باشه . چرا می زنی ؟ سیاوشو احمد راست گفتن که خیلی لجبازی ها .

-         من ؟

-         بله .

خنده ای از ته دل کردمو گفتم :

-         حالا از کجا به تو ثابت شد ؟

-         از همین لجبازیت که نمیزاری سیاوشو صدا کنم .

-         من نمی خوام بی خود شلوغش کنی . این یه ضعفه دیگه . نهار بخوریم خوب میشم .

-         امیدوارم .

هردو خندیدیم و احمد و مریم با تعجب به سمت ما آمدند . هردو در کنار هم و آرام و متین و لبخند بر لب و چشمانی پر از غم و خسته . به ما که رسیدند از جایمان بلند شدیم و من به سمت احمد رفتم و مریم به سمت سیاوش رفت . احمد دستم را گرفت و به داخل رستوران رفتیم و مریمو سیامک هم با ما وارد شدند . به تختی که قبلا روی آن نشسته بودیم رفتیم و همه دور هم با لبی خندان و دلی خوش نشستیم و سیاوش شروع کرد به اذیت کردن ستاره :

-         خوب ستاره خانوم فردا میرید سر کارو حالا حالاها افتخار دیدار ما نصیبتون نمی شه .

-         بله . باعث تاسفه .

-         خوب می تونین مریض شینو هی بیاین بیمارستان .

-         نه ممنون .

-         چرا ؟

-         خوب هیچ کس دوست نداره مریض شه .

-         آره . ولی وقتی یه دکتر به این خوش تیپی و باحالی دکتر آدم باشه من اگه جای شما بودم اصلا خوب نمی شدم و همش مریض می موندم .

-         نه ممنون . من سلامتیمو به هر چیزی ترجیح میدم .

-         اون که معلومه .

-         از کجا ؟

-         از تنگی نفستون .

-         بله . خدا منو از نعمت خوب نفس کشیدنو دویدن و تحرک زیاد محروم کرده ولی ناشکر نیستم .

-         بله همین تنگی نفس .

-         خوب ؟

-         بهانه ی خوبیه .

-         برای ؟

-         دیدار مجدد .

-         نیازی نیست .

-         چرا ؟

-         چون من پزشک خودمو دارم .

-         به خوش تیپی من هست ؟

-         بله .

-         جدی ؟

-         بله .

-         چه طورین ؟

-         یه پیر مرد خوش تیپ زرتشتی بور قد کوتاه .

-         به به . خود جنسه . چقدرم به شما می یاد .

-         متاسفانه زن داره .

-         آخ چه حیف .

-         آقا سیاوش من اصلا حوصله ی این تیکه پرونی هارو ندارما .

-         من که دارم .

-         مهم نیست .

سیاوش به قهقهه خندید و احمد گفت :

-         بسه دیگه بگم غذا بیارن .

همه موافقت خود را اعلام کردنو غذا را آوردند و بعد از خوردن غذا همه گوشه ای نشستند و در خود بودند . من هم خسته و خواب آلود به پشتی تخت تکیه دادم و به حوض و فواره های آن خیره شدم . احمد به سمتم آمد و گفت :

-         میای بریم قدم بزنیم ؟

لبخند عاشقانه ای زدم و گفتم :

-         البته .

هردو از جایمان بلند شدیم و به سمت در رفتیم . سیاوش که به پشتی قرمز رنگ تکیه داده بود و پاهایش را دراز کرده بود با خستگی گفت :

-         کبوترای عاشق دوباره کجا میرن ؟

احمد خندید و گفت :

-         میریم قدم یزنیم تنیل خان .

-         اوه قدم بزنین ؟ چه حالی دارینا .

با لبخندی از آنجا بیرون آمدیم و مسیری را طی کردیم تا عاقبت خسته شدیم و گوشه ای کنار هم نشستیم . احمد لبخندی بر لب آورد و گفت :

-         یاد بچگی بخیر .

-         مگه الان بزرگ شدی ؟

-         نه هنوزم بچم ولی دیگرون فکر می کنن بزرگ شدم .

خندیدم و سرم را پایین انداختم . نفسی تازه کرد و گفت :

-         سیما یادته توی بچگیمون چقدر باهم بازی می کردیم ؟

-         آره یادمه . ولی تو همیشه بازیو خراب می کردی .

-         من ؟

-         بله .

-         آره راست میگی چون متین همیشه با تو بود . تو اصلا منو محل نمی دادی . همیشه با متین بودیو توی یارکشیم منو نگاه نمی کردی .

خنده ی بلندی کردم و گفتم :

-         دیوونه . خوب منو متین هم سن بودیم .

-         آره . اون موقعم بهت می گفتم چرا منو یار خودت نمی کنی با یه لحن لجبازو پررویی که النم داری می گفتی : تو برو با هم سنات فوتبالتو بازی کن به خاله بازی ما چی کار داری .

احمد قهقهه ای زد و ادامه داد :

-         منم انقده حرصم می گرفت که نگو .

هردو خندیدیم و به هم خیره شدیم . احمد دستش را به دورم حلقه کرد و به نقطه ی نامعلومی خیره شد و گفت :

-         اما نمی دونم چرا یهو همه چیز عوض شد ؟ هرچی تو بزرگتر شدی فاصلت با متین بیشتر شد . از منم دوری می کردی ولی با شرم . حتی جواب سلاممو به زور میدادی . چرا ؟

خندیدمو سرم را روی شانه ی احمد گذاشتمو با نفسی که از همه ی وجودم بیرون می آمد گفتم :

-         شرمم از عشق بود و طردت از بچگیم . متین نگاش سنگین شد وقتی بزرگتر شد . منم دوست نداشتم . برای همین از ش دوری می کردم و اکثرا باهاش دعوا می کردمو بی محلش میزاشتم .

احمد خندید و هردو با آهی از گذشت سریع زمان نگاه های عاشقمان را به افق دور و آینده ای که هیچ کس از آن خبر ندارد دوختیم . چه روز های خوشی بود . همانطور در خود بودیم که سیاوش با شیطنت گفت :

-         خوب خلوت کردینا .

هردو خندیدیم و به پشت سر خیره شدیم . سیامک و مریم و سیاوش و ستاره که درهم و گرفته بود به ما خیره بودند . از ستاره پرسیدم :

-         پس سپند کو ؟

با بی تفاوتی شانه هایش را بالا انداخت و گفت :

-         مثل همیشه .

-         شطرنج بازی می کنه ؟

آهی کشید و در حالی که به دور دست خیره میشد گفت :

-         آره اما اینبار تنها نه . با عموتو آقای راد .

-         مگه میشه سه تایی ؟

-         نه . آقای راد و عموت در مقابلشن .

سیاوش با غرور گفت :

-         می بازه . پدرم شطرنج باز قهاریه .

ستاره زمزمه کرد :

-         سپند فهرمانه .

سیاوش لبخند شیطنت باری بر لب آورد و گفت :

-         چون خواهرش مشاورشه .

همه از گفته ی سیاوش خندیدیم ستاره بی تفاوت به گوشه ای رفت و در تنهایی خود را رها ساخت . سیاوش چهره ی در هم گرفته ای به خود گرفت و بی توجه همه دوباره دور هم جمع شدیم و مشغول صحبت شدیم و متوه گذشت زمان نشدیم و عمو و بقیه که از رستوران بیرون آمده بودند و به سمت ما حرکت کردند و مارا کم کم به خود آوردند و متوجه شدیم که نزدیک های غروب است و زمان بازگشت رسیده . ستاره و سیامک و سپند همراه بقیه به سمت ماشین ها حرکت کردند و منو ستاره و سیاوش و احمد در جای خود ماندیم . با بی حوصلگی از جایم بلند شدم و ستاره را نیز بلند کردم . سیاوش به سمت ما آمد و لبخندی غریب بر لب آورد و به ستاره خیره شد . ستاره نگاهش را از او دزدید و به سمت بقیه رهسپار شد . ولی سیاوش دستش را گرفت و با لحن ملتمسانه ای گفت :

-         فرار تا کی ؟

ستاره با چشمان خشمگینی به او نگاه کرد و گفت :

-         تا وقتی خسته شی .

-         من خسته نمی شم .

-         همه یه روزی خسته میشن .

دستش را از دست سیاوش بیرون کشید لما سیاوش دوباره دستش را محکم تر از قبل در دست گرفت و گفت :

-         من خسته نمی شم .

ستاره ملتمسانه به سیاوش نگاه کرد و گفت :

-         دست از سر بردار .

خنده ای عصبی سیاوش را فراگرفت و به مسخره گفت :

-         دست من روی سرت نیست که برش دارم .

از حرف سیاوش خنده ام گرفت و زود خنده ام را فرو بردم . ستاره هم با اینکه خیلی جلوی خودش را گرفته بود لبخندی بر لب آورد و سیاوش که کمی انعطاف در او دید جلوی پایش زانو زد و هردو دستش را در دست گرفت و محکم گفت :

-         ستاره . با من ازدواج می کنی ؟

 

ادامه دارد .

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 11:23  توسط لعیا  |